بیست وُ هَشتُم
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 9:18
شب سال نوئه.با نصف خونواده نشستیم تو هال و بابا فال حافظ میگیره.امروز برام کلن روز کسل کنندهای بود. هنوزم کسلم و اصن حوصله ندارم. حتی یه کم هم گریه کردم.اصن نمیدونم چمه.دلم میخواس کلن تنهای تنها ب
بیست وُ نُهُم
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 9:18
دیر به دیر می نویسم. نمیدونم. فکر کنم حوصلهی نوشتن ندارم. ینی درواقع شایدم چیزی به ذهنم نمیرسه برای نوشتن.دارم این آهنگ جدید چارتار رو گوش میدم.بعضی از موسیقیها هستن که حقیقتن با روح آدم بازی میکن
سیاُم
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 9:18
رنگی رنگی بازم تخفیف گذاشت. یه دفتر برنامه ریزی دیگه دیدم که قیمتش بهتر از اون یکیه و کلی چیزای دیگه هم همراهشه.یه سری خرت و پرت دیگه هم میخوام باهاش سفارش بدم.غزل بهم گفته بود که براش یه سری چوب الف
سی وُ یِکُم
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 9:18
نمیدونم چرا امروز اینطوری شدم. اون از صبح که اصن نمیدونستم چی بنویسم و اینم از الان که مدام دلم میخواد بنویسم و این متن میشه سومین متن امروز.یه هویی یک جور اشتهای جنونوار پیدا کردم به نوشتن. میخ
سی وُ دُوُم
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 9:18
وای دارم حرص میخورم.شما هم اطرافتون از این آدما دارید که کلن همهش یه کارایی میکنن که رو مخه؟من دورم پر از این آدماس. اصن نمیتونم نحملشون کنم.تو دانشگاه اگر باشن که رحم نمیکنم. تیکه میندازم پشت هم
سی وُ سِوُم
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 9:18
باز حرف زدیم با هم ولی دیگه اون حرفی رو که اون شب میخواستم بهش بزنم، نزدم.حرف همون موقع باید زده بشه. بعدن دیگه بیات میشه و از دهن میافته. اونوخ گفتنش دردناکتر از نگفتنشه.مدتهاست یه درد بدی دارم. ن
سی وُ چَهارُم
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 9:18
یه اتفاقی افتاد دیشب که عجیب بود یه جورایی.قبلن با هم حرف زده بودیم. ینی آخرین پیامایی که به هم داده بودیم یه جوری بود.من عصبی بودم و خیلی کوتاه و خلاصه جوابشو داده بودم. همون موقع چیزی نگفت. ولی شب ب
سی وُ پَنجُم
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 9:18
امروز روزِ پر کاری نبود. درواقع از صبح که نشستم اتود بزنم، هیچی به ذهنم نمیرسید.اصن طراحی سایت خیلی کار دشواریه. منظورم طراحی خوب و پر مغزه. چون که اهل سمبل کاری نیستم به هیچ عنوان و دوس دارم کارم هم
سی وُ شِشُم
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 9:18
چند روزی می شه که ننوشتم. راستش وقت نمیکنم بیام بنویسم.آخر شبا هم یه هو یادم میافته که بنویسم ولی خب دقیقن همون موقع لپ تاپو بستم و دیگه حسش نیست دوباره بیام سراغش و روشنش کنم و وبلاگو آپدیت کنم.این
سی وُ هَفتُم
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 9:18
بالاخره اون دفتری رو که مدتها دنبالش بودم یافتم. درواقع اون منو پیدا کرد.داستانش کوتاهه. اما خب مهم اینه که بالاخره به دفترم رسیدم.دلیل اینکه این روزا پیدام نیست اینه که سرم خیلی شلوغه و مشغول درس و ک
نمیدونم
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 23:31
کاش بمیرم که دیگه طاقت ندارم. دارم له میشم. همهش به این فکر میکنم که رگمو بزنم. اما بعد میترسم. حتی مرگ هم منو پس میزنه. دارم دیوونه میشم. احساس میکنم هیچی برام نمونده. نفسم بند میاد مدام. تو تب میسوزم و میخوابم. اما بعد که بیدار میشم و میبینم زندهام، زار میزنم که چرا تموم نمیشه.
دیگه هیچی نمیدونم
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 23:31
گریه کنی اما پشت گوشی، ایموجی خنده بفرستی واسه دوستات. مزخرفتر از این شکلی زندگی کردن هم وجود داره؟ اینکه نداشته باشی کسی رو تا حتی کوچکترین دردهای دلت رو بهش بگی.
هِجدَهُم
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 23:31
حرف زیاده و حس نوشتن نیست. گرچه دستم هم درد میکنه و شده مزید بر علت. چرا هیچ وقت اونی نمیشه که ما میخوایم!!؟
نوزدَهُم
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 23:31
قاتی کردمینی مخم قاتی کردهانگار هیچی برام مهم نیست دیگهخسته شدمخیلی خسته شدممیلیونها چیز مختلف داره به اعصابم فشار میارهتحملم تموم شدهدرواقع دیگه تحملی باقی نمونده.یا از دانشگاه انصراف میدم یا همین
بیستُم
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 23:31
حسش یه جوریه که نمیدونی میخوای بخوابی یا بیدار بمونی. یعنی انگار میمونی بین رفتن و نرفتن. بین بستن چشمات و باز نگهداشتنشون. خندهت که بگیره، حتی اگر الکی هم باشه از ته دل میخندی. تا جایی که دیگه ا
بیست وُ یِکُم
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 23:31
عجب وضعیتی شده.می خوام بنویسم. یعنی الان می خوام بنویسم. منظورم اینه که رفتم لپ تاپو برداشتم از رو میز و اومدم رو کاناپه توی هال نشستم تا بنویسم. یه همچین چیزی می خواستم. می فهمی؟دارم می گم دلم خواست
بیست وُ دُوُم
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 23:31
می دونی بهم چی گفت اون روز؟وقتی بعد از اینهمه وقت برگشت و نگام کرد؟گفت پاک کن هرچی که نوشتی تو وبلاگت. گفت همه شو خوندم و پاکشون کن.گفت چیه این چیزا که نوشتی؟سرتاسر خوشحالی شدم. همه شو خونده و براش هم مهم بوده.می دونم براش مهمه اما پاک نمی کنم. می خوام یادم بمونه که وقتی نبود، چقد درد داشتم.می خوام ...
بیست وُ سِوُم
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 23:31
امروز یه ایستگاه زودتر از اتوبوس پیاده شدم تا برم از بانک پول بگیرم و تاکسی سوار شم. صبح یادم رفته بود از بابا پول نقد بگیرم برا تاکسی. یه هو یادم افتاد که حتی تو بانک هم پول ندارم و برا همین کلی راه
بیست وُ چَهارُم
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 23:31
دیشب بازم یه دل سیر گریه کردم.نمی دونم حکمتش چیه تا میام یه کم رنگ آرامش ببینم، باز گند میخوره به همه چی.یکی از دوستام میگه تو صبرت زیاده و قوی هستی. می گه هرکسی نمیتونه طاقت بیاره ولی تو میتونی.ن
بیست وُ پَنجُم
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 23:31
امروز سر کلاس یه موضوعی اومد تو ذهنم که میخواستم دربارهش بنویسم. منتها بعدش یادم رفت.حتی تو ایستگاه اتوبوس هم یه چیز دیگه اومد به ذهنم. ولی بازم یادم رفت!خیلی جالبه یادم میمونه که قرار بوده یه چیزی