داستانش کوتاهه. اما خب مهم اینه که بالاخره به دفترم رسیدم.
دلیل اینکه این روزا پیدام نیست اینه که سرم خیلی شلوغه و مشغول درس و کارم.
از این وضعیت راضیام. حداقل اونقد بیکار نیستم که بخوام غصههای جدید برای خودم پیدا کنم.
تنها ناراحتیای که ممکنه این روزا داشته باشم اینه که به شدت خسته باشم اما مجبور باشم تا دیر وقت کار کنم. وگرنه ناراحتی دیگهای نیست.
حتی دیگه کمتر دلتنگ میشم. نه که دیگه علاقهای نباشه. اتفاقن هست. حتی بیشتر از قبل علاقه هست. اما دارم خودمو پیدا میکنم و یه جورایی به خودم تکیه میکنم. نه که بگم از تنهاییم لذت میبرم و اینا. چون حتی گاهی دلم به شدت میخواد که باهاش قدم بزنم یا توی بغلش دراز بکشم و دوتایی حرف بزنیم.
منظورم اینه که دارم قوی میشم و یه جورایی بخش منطقی مغزم داره به شدت فعال میشه و میتونم بخش احساسی رو کنترل کنم که به موقع خودشو نشون بده. نه که هرچی شد حساسیت به خرج بده و باعث ناراحتیم بشه.
وگرنه هنوزم میتونم همون آدم به شدت رمانتیک قبلی باشم. ولی این بار بدون هیچ گونه ضعف و شکنندگی. و این برام خوبه.
این یعنی دارم بزرگ میشم. با اینکه ازش فرار می کردم اما این بخش از بزرگ شدن خوشاینده برام. درواقع فقط این بخش از بزرگ شدن برام خوشاینده. وگرنه از بقیهی موارد چندان راضی نیستم.
برچسب:
نویسنده: حسین دادخواه