واقن همون صبح هرچی فحش بود به بی پولی دادم.
به موقع رسیدم به کلاس اما خب اون پیاده روی خیلی ضدحال بود. اگر می خواستم پیاده برم، ایستگاه بعدی پیاده می شدم تا حداقل از پارک برم که هم مسیرش بهتره هم کوتاه تر و هم همهش سربالایی نیست.
یه کتابی دارم می خونم از اورول به نام پول و دیگر هیچ. شخصیت اصلی داستان که اسمش گوردونه، مخالف پوله و حتی از کارای خوب استعفا داد تا یه شغل با درآمد کم داشته باشه. عقیدهش هم اینه که با خدای پول بجنگه و تسلیم پول نشه. سر همین کلی سختی می کشه و حتی از خواهرش مدام پول قرض می گیره.
اگر بخوایم اینطور در نظر بگیریم، به نظرم آدم همیشه تسلیم خدای پوله. چون حتی اگر به عنوان مثال پول خوشبختی نیاره، نبودنش قطعن موجب بدبختیه.
یه جایی خوندم که پول خوشبختی میاره و اونی که میگه نه، قطعن به اندازهی کافی پول نداره!
اینم جای فکر داره حتی.
با همه ی این اوصاف، من همیشه جهانی رو تصور می کنم که پول در اون نقشی نداره.
کاملن آرمانی و غیر ممکن.
اما خب فرض محال که محال نیست؛ هست؟
برچسب:
نویسنده: حسین دادخواه