خرید بک لینک
نمیدونم چرا امروز اینطوری شدم. اون از صبح که اصن نمیدونستم چی بنویسم و اینم از الان که مدام دلم میخواد بنویسم و این متن میشه سومین متن امروز.

یه هویی یک جور اشتهای جنونوار پیدا کردم به نوشتن. میخوام بنویسم و بنویسم و بنویسم. پای همین لپ تاپ و با همین دکمههایی که با استیکر، رنگی رنگیشون کردم.

تا حالا حسرت چیزی رو داشتین که نرسیدن بهش اذیتتون کنه؟

از این حسرتا زیاد دارم.

یه وقتایی یه متنایی مینویسم و به شدت عاشقشون میشم. مث متن آخرین پست اینستاگرامم. هرچندوقت یه بار میرم اینستا و اون متن رو میخونم.

همهی سعیمو میکنم که اشتباه تایپی نداشته باشم. حوصله هم ندارم برگردم بالا ببینم درست نوشتم یا نه.

دارم با سرعت خوبی کارای دانشگاهو پیش میبرم. چندین هدف پیشِ رو دارم که مسیرهاش متفاوته و بستگی داره که آینده قراره چه اتفاقی برام بیفته و چه مسیری جلوم قرار بگیره تا به اون هدف برسم.

درواقع هدفم یکیه. مسیرهاش فرق میکنه که خب یه جورایی هر مسیر هم خودش به نوعی یک هدف محسوب میشه. اما در آخرِ آخر همهشون به یک جای واحد میرسن.

این حسی رو که الان دارم دوس دارم. ینی خوشحالم برای خودم بابت اینکه میتونم برای خودم انقد مفید باشم.

درسته فقط روز اول عید رفتم بیرون اونم خونهی آقاجون و از اون موقع اصن بیرون نرفتم.

اما خب همهش به خاطر این بوده که کارامو بکنم. امروز هم مامان اینا مدام تنهام میذاشتن و میرفتن عید دیدنی.

خب اولن که کار داشتم و دومن هم اصن علاقهای ندارم به عید دیدنی رفتن. اگر بذارن، میخوام سه شنبه پاشم برم سینما تنهایی. اگر نذارن هم قهر میکنم قطعن. :/

باید از دختر بودنم استفاده کنم دیگه. :))

نمیدونم چه شورتکاتی زدم که کلن از همه چی خارج شدم.

شانس آوردم متنم نپرید. اگر پریده بود، اینم به باقیِ حسرتام اضافه میشد.

دوباره نوشتنش هم مث دوباره گرم کردنِ نیمرو میمونه.

برچسب: نویسنده: حسین دادخواه تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 9:18

صفحه بندی