حتی تو ایستگاه اتوبوس هم یه چیز دیگه اومد به ذهنم. ولی بازم یادم رفت!
خیلی جالبه یادم میمونه که قرار بوده یه چیزی بنویسما. ولی یادم نمیمونه که چی بوده.
بلک میرر رو دیدین؟
چه وسایل و تکنولوژیهای جذابی توش دارن ملت؟
الان این لپ تاپه سنگینی میکنه رو پام. نمیشه یه مرکز ثقل درست و حسابی براش تعیین کرد. یاد بلک میرر افتادم که چقد همه چی سبک و ساده و باحال و پر کاربرد بود.
امروز جیبم پر پول بود برعکسِ دیروز. بابا کلی پول ریخته به حسابم. ولی خب فردا باید برم دکتر و کلی قراره پیاده شم اونجا. اصن از پول متنفرم. ولی به شدت بهش نیاز دارم همیشه. هیچ وقت از بیپولی غر نزدما. ولی خب گاهی یه حسرتایی مونده رو دلم به خاطر همین بیپول بودن!
مثلن اگر خرج مهمی نداشتم، میرفتم با همهی این پول اون همه کتابی رو که مدتهاست لیست کردم، میخریدم.
زندگی بولشِته دیگه. سراسر بولشِت.
ولی باید گذروندش. چارهی دیگهای نداریم.
برچسب:
نویسنده: حسین دادخواه