خرید بک لینک
حسش یه جوریه که نمیدونی میخوای بخوابی یا بیدار بمونی. یعنی انگار میمونی بین رفتن و نرفتن. بین بستن چشمات و باز نگهداشتنشون.

خندهت که بگیره، حتی اگر الکی هم باشه از ته دل میخندی. تا جایی که دیگه اون خنده دست خودت نیست.

حس غریبیه. تا تجربه نکنی، نمیفهمی من چی میگم.

وقتی داری واردش میشی، انگار داری میری تو یه خلا. یه جایی که هیچی نیست غیر از تو. بعدا وقتی به محیط اطرافت توی اون زمان فکر کنی، انگار همه چی توهم بوده. واقعیت نداشته.

همون لحظه، انگار تو از همه بالاتری. داری به بقیه نگاه میکنی و بقیه نمیتونن تو رو ببینن.

به هیشکی نیازی نداری. میخوای تنهات بذارن ولی قدرت حرف زدن نداری. از اینکه سنگین شدی و نمیتونی تکون بخوری، میترسن و فکر میکنن از حال رفتی. ولی تو هوشیاری.حتی هوشیارتر از اونا.

فقط کرختی. انگار تک تک مولکولهای اکسیژن رو تنت سنگینی میکنن. انگار همهی دنیا روی تو افتاده و تو قدرت تکون دادنِ خودتو نداری.

حتی نمیدونی اون حال خوبیه یا نه.

اما بعدش به این فکر میکنی که چقد عالی بوده. حتی همینکه بقیه حواسشون به تو بوده و رسوندنت بیمارستان، برات لذتبخش بوده.

تو میشی منبع انرژی اما انرژیای برای تکون دادن خودت نداری.

بلکه میتونی با ذهنت اون انرژی رو به همه جا ساتع کنی.

یه همچین حسی، ارزشِ دوباره امتحان کردنو نداره؟؟

برچسب: نویسنده: حسین دادخواه تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 23:31

صفحه بندی